تبليغاتX
Dummer girl

Dummer girl

دختر نازنازی

این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند! بــی‌کس ،

بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ،

بــی‌وفا ،

بــی‌کلام ،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا

، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح ، بــی‌هدف ، بــی‌راه ،

بــی‌همزبان * بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:39 توسط سهیلا| |

گاهی


دلم میخواهد


وقتی بغض می کنم


خدا


از آسمان به زمین بیاید !


... اشک هایم را پاک کند ،


دستانم را بگیرد



و آرام بگوید :


اینجا آدم ها اذیتت می کنند ؟!!



بیـــــــا بـــــــــــرویم !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:33 توسط سهیلا| |

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن 
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم! 
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم… 
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی…. 
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست…. 
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو دلت با من نیست و دیگر نیستم! 
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی 
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم 
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن! 
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی ! 
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی…. 
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم! 
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن 
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:41 توسط سهیلا| |

نگران نباش اگر من نبودم و تنها موندی ار ضا خواهی شد!!! هم با من هم بدون من. ! با تنهاییم که به یاد گار میگذارمش برای تو تا مثه یه الت فرو ببری و عین خر کیف کنی !!درست همون کاری کاری که تو بامن کردی نگران من نباش من هم تنهاییم راخالی میکنم مجبورم خود ا رضایی غم را پیشه کنم تا از تو و افکارت بگذرم مبادا دیگر فکرت یا خودت به سراغم بیایی. هوایه نبودن خیلی ها سرد است اما هوای بودن تو گرم و هوای نبودنت تعفن انگیز... من بر بالای برجی مینشینم وامانه با دود سیگار بلکه با دود قلیانم که بالا میرود میخواهم که تو هم بالا بروی و دیگر به سراغم نیایی نه تو نه فکرت. اخر میخواهم به تو این مژده را بدهم که عاشق شده ام. خودم را رها میکنم تاراحت باشم و بی وزن حتی برای چند ثانیه...
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:9 توسط سهیلا| |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق به هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این دهر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یک جا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم...

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:8 توسط سهیلا| |

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را “تنها” بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند
“تنها” خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم
...

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:29 توسط سهیلا| |

گاهی سکوت علامت رضایت نیست...

شاید کسی دارد خفه میشود پشت سنگینی یک بغض

من...

سکوت...

و دیگر هیچ نمی گویم...!

که این بزرگ ترین اعتراض دل من است

به تو...


"سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش....

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 19:7 توسط سهیلا| |

خَندھ اَم میگیــــرَد



وَقتے پَــــس اَز مُدَتــــ هآ بے خَبَرے



بے آنکھ سُرآغے از این دل آوآرھ بِگیرے



میگویے : دِلَم بَرایَت تَنگــــ استــ ..



یا مَرا بھ بازـے گِرِفتــــــھ اے



یآ مَعنے وآژه هایَت رآ خوب نِمیدآنی



دِلتَنــ ـ ـ ـ ـ ــگےاتــــ ارزانے خُودَتــــ ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:28 توسط سهیلا| |

مــن اشـتباه کـردم !
به خـیالم بوسه هایت ، تعهد هستـند
آغوشتــــ ، سر پنـاه
هدیه هـایت ، قول وقـرار
مـــن اشـتباه کردم !
هر چـه بودی ، عادتــــ بودی
نه فقـط با من، با همه ایـن طـور بودی..

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:25 توسط سهیلا| |

مرا عمری به دنبالت کشاندی


سرانجامم به خاکستر نشاندی


ربودی دفتر دل را و افسوس


که سطری هم از این دفتر نخواندی


گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت


پس از مرگم سرشتی هم فشاندی


گذشت از من ، ولی آخر نگفتی


که بعد از من به امید که ماندی ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 18:28 توسط سهیلا| |

آهای همیشگی ترینم,تمام فعلهای ماضی ام را ببر...


چه درگذر باشی چه نباشی,برای من استمراری


خواهی بود...


من هر لحظه تو را صرف می کنم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 18:17 توسط سهیلا| |

سلام دوستای گلم...

سال نو مبارک...

واااااااااااااااااااای خیلی خوشحالم،چون به ارزوم رسیدم،به عشقم که دوسال منتظرش بودم.

خدایا شکرت...

منتظر اپ های زیبا باشید.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:43 توسط سهیلا| |

آنکـــــس کــــــه می گفت دوستـــم دارد

عـــاشقی نبــود کـــه به شــوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم

می گـــویــد :...................... دوستت دارم .............................

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:5 توسط سهیلا| |

همیشـه از آمدن ِ نــ بر سر کلمات مـی ترسیــدَم !

نـ داشتن ِ تو ...

نـ بودن ِ تو ...

نـ ماندن ِ تو ...

.

.......

.

کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایـــم می سوخت

و خبــری مـی داد از

نـ رفتن ِ تـــو ...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:28 توسط سهیلا| |

سلام دوستان عزیزم...

سال نو پیشاپیش مبارک،من تا 13فروردین نیستم قراره برم مسافرت.به امید دیدار...

بابای.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:24 توسط سهیلا| |

Design By : Mihantheme